الفيض الكاشاني
75
شوق مهدى ( فارسى )
رخ تو در نظر آمد مراد خواهم يافت * چرا كه حال نكو در قفاى خال نكوست صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد * كه چون شكنج ورقهاى غنچه تو در توست زبان ناطقه در وصف شوق مالامال * چه جاى كلك بريده زبان بيهده گوست اى خرم از فروغ رخت لالهزار عمر * بازآ كه ريخت بىگل رويت بهار عمر از ديده گر سرشك چو باران رود رواست * كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر اين يك دو دم كه مهلت ديدار ممكن است * درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر آن چنان در هواى خاك درش * مىرود آب ديدهام كه مپرس يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور * كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور مژده اى دل كه مسيحا نفسى مىآيد * كه ز انفاس خوشش بوى كسى مىآيد از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش * زدهام فالى و فريادرسى مىآيد اى پادشه خوبان داد از غم تنهائى * دل بى تو به جان آمد وقتست كه بازآئى اى درد توأم درمان در بستر بيمارى * وى ياد توأم مونس در گوشه تنهائى اى قباى پادشاهى راست بر بالاى تو * زينت تاج و نگين از گوهر والاى تو آفتاب فتح را هر دم طلوعى مىدهد * از كلاه خسروى رخسار مه سيماى تو گرچه خورشيد فلك چشم و چراغ عالم است * روشنائى بخش چشم اوست خاك پاى تو عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست * راز كس مخفى نماند با فروغ راى تو بنماى رخ كه خلقى ، واله شوند و حيران * بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد